مرجع فایل - قابل ویرایش )
تعداد صفحه : 100
داستان عرض کوچک قسمت اول چیزی به ظهر نمانده بود. برگ مرخصی را که از صبح تهیه کرده بودم گذاشتم توی جیب پیراهنم . کتم را پوشیدم وبه قول معروف ، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصر در آیینه از محل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف تر قرار داشت. توی راه با هزار امید وآرزو وشور واشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی نزنم،حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر کدامشان عین آیینه عکس آدم تویش می افتاد، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم . هرچه به پله آخر نزدیک تر می شدم دل شوره ام بیشتر می شد. نمی دانم چرا ولی سعی می کردم ذهنم را به نتیجه تلاشم متمرکزکنم . برای همین کلی از خودم متشکرشدم وقند توی دلم آب شد. از پله های پیچ در پیچ گذ شتم و وارد سالنی شدم که انتهای آن اتاقی داشت در بالای ضلع غربی دربش، تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود "دفتر رییس" قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی به سر و صورتم کشیدم . حواسم را متمر کز کردم . خیلی آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس می وزید پیشانی عرق سوزم را نوازش داد. تعظیمی کردم و وارد دفتر رییس شدم . از رنگ آمیزی در و دیوار، مبل و صندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده دار، دکوراسیون آن بود. جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش، پشت میزی که کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود. انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید". جوان سرش را از روی کاغذ برداشت . چشمان
قسمتی از محتوی متن پروژه میباشد که به صورت نمونه ، بعد از پرداخت آنلاین در فروشگاه فایل آنی فایل را دانلود نمایید .
« پرداخت آنلاین و دانلود در قسمت پایین »
![]()