مرجع فایل - قابل ویرایش )
تعداد صفحه : 353
من ومادرم هم وضو گرفتيم . من به اتاقم رفتم تا نمازم را بخوانم . درهمين موقع ارغوان ازخواب بيدار شد . گفت : ارمغان , حال بابا چطوره ؟ گفتم : به شكر خدا وكمكاي احمد آقا خيلي بهتره . گفت : نماز صبحِ ؟ گفتم : بله ازجا بلند شد وازاتاقم خارج شد. نمازم را خواندم . صداي مادرم را شنيدم كه ارغوان را نصيحت مي كرد . مي گفت : تو را به خدا , مواظب خودت باش , يك وقت بار سنگين بلند نكني , يك وقت ازپله , تند بالا نري , ملاحظه خورد وخوراكت را بكن , بدنت حالا احتياج بيشتري به مواد غذايي داره , حتماً شير وماهي بخور , ميوه وسبزي تازه يادت نره و . . . با خودم گفتم : بيچاره مادر , درهمه حال بايد نگران همه ما باشد . نگران پدر , علي وارسلان , ارغوان و من . . . درهمين فكر بودم كه خوابم برد . نزديك ساعت نُه صبح بود كه ازخواب بيدار شدم . به اتاق پدرم رفتم به هوش آمده بود . به سمت او دويدم وخودم را ازخوشحالي درآغوش پدرم انداختم. شروع به گريه ، كردم . اشكهايم روي صورت پدرم مي چكيد . مادرم سررسيد تا من را ديدگفت : دختر چه كار مي كني ؟ تو نمي فهمي كه بابات حالش خوب نيست ؟ پدرم با صدايي كه شبيه ناله بود گفت : اشكالي نداره . بذار كه دخترِ كوچولوم پيشم باشه . زود . خودم را كنار كشيدم ولي گريه ام قطع نمي شد. پدرم دستي به صورتم كشيد وگفت : گلم ارمغانم ، اين جور اشك نريز . دلم خون شد ، بابا . بادستهايم صورتم را خشك كردم وبا بُغضي درگلو گفتم : چشم بابا جون . از اتاق پدرم . بيرون آمدم وبه آشپزخانه رفتم . ارغوان آنجا بود . به او گفتم : احمد آقا كجاست ؟ لبخندي زد وگفت : به مأموريتي كه به او داديد ، رفته . گفتم : يعني . .
قسمتی از محتوی متن پروژه میباشد که به صورت نمونه ، بعد از پرداخت آنلاین در فروشگاه فایل آنی فایل را دانلود نمایید .
« پرداخت آنلاین و دانلود در قسمت پایین »
![]()